تبليغاتX
METAL DAY

METAL DAY

 

(توصیه میکنم موقع خوندن متن زیر آهنگ زمینه وب رو گوش کنین...)

 

به شدت عرق کرده بود. لباس هایش کاملا خیس شده بود و به بدنش چسبیده بود. بدنش داغ بود. صورتش از حرارت می سوخت. چشم هایش ملتهب بود. سرش سنگین بود. تمام بدنش کوفته بود و احساس "درد" می کرد.

لباس هایش زرد و چرک شده بود. بالش و تخت خوابش همینطور. بوی عرق می دادند. چشم هایش را باز کرد. آب دهانش بیرون آمده بود و روی بالش ریخته بود. با یک نفس عمیق که ریه هایش را تا جایی که راه داشت باز کرد، آب دهانش را بالا کشید و از طعمش حالش به هم خورد. کمی غلت خورد. چشم هایش را مالید. خمیازه کشید. کمی بدنش را پیچ و تاب داد تا خستگی اش را بیرون کند. ولی بدنش کاملا کوفته بود و درد میکرد.

به پهلو چرخید و به روبرو خیره شد. موسیقی هنوز پخش میشد. ساعت نزدیک شش عصر بود و خورشید داشت غروب میکرد. نور نارنجی روشنش، اتاق را کاملا به رنگ خود در آورده بود. انگار همه چیز داشت غروب میکرد. به اتاقش نگاه می کرد. دیوارهای کثیف، تنهایی از آنها پایین می ریخت. در اتاق جز یخچالی کوچک، یک میز توالت و یک دستگاه پخش موسیقی و سازش چیزی نبود. خانه اتاق های دیگری هم داشت. ولی خانه ی او همین یک اتاق بود. سال ها بود که دنیایش این اتاق 12 متری با یک پنجره کثیف بود. همان پنجره که بارها دم آن ایستاده بود و می خواست خودش را از این برج پایین بیندازد. ولی آنقدر از مردم میترسید که ترجیح می داد همین بالا بماند و حتی جنازه اش هم آن پایین نباشد...

به ساعت نگاه کرد. 12 را نشان میداد. فهمید که آن هم از کار افتاده... به پنجره نگاه کرد. نور خورشید چشمانش را اذیت نمیکرد. مستقیم به خورشید در حال غروب نگاه میکرد ولی چشمانش اذیت نمیشد! شاید چون آن وضعیت خورشید برایش قابل درک بود.

به میز نگاه کرد. آخرین داستانش را دید که امروز ظهر تمامش کرده بود. داستان "کسی" که در تابوت زنده میشود ولی هیچ کس صدایش را نمیشنود و همانجا میمیرد. شخصیت همه داستان هایش خودش بود...

دلش ضعف می رفت ولی حالش را نداشت تا دم یخچال برود. اصلا حال بلند شدن از تخت را نداشت. انگار تا پایان دنیا قرار بود با آن حال روی تخت باشد و خورشید هم در حال غروب هیچ وقت غروب نکند...

به زندگیش فکر کرد. هیچ چیز نداشت تا مانند یک فیلم از جلو چشمش بگذرد! به کودکی اش فکر کرد. همیشه از دیگران می ترسید. از ارتباط با دبگران می ترسید. هیچ وقت نتوانسته بود با کسی دوست شود. دیگران بودند که با او دوست می شدند. ولی خدایا، او احساس تنهایی می کرد...

نوجوانی افسرده و گوشه گیر! به هیچ دردی نمی خورد... چه کسی داستانت را می خواند؟ چه کسی نوازندگی ات را گوش می دهد؟ نقاشی هایت بروند به درک! فلسفه بافی هایت را تمام کن! همین مانده که منکر خدا شوی! چه کسی برای تو ارزش قائل می شود؟ تو به درد نمی خوری...

جوانی داغون! چیزی برای از دست دادن ندارد... خیلی وقت هست که زندگی اش را گم کرده. باید مثل سگ درس بخواند، چرا که بی ارزه است. اکنون به استعدادش توجه میشود؛ ولی چیزی برایش نمانده. استعدادش را مثل زندگی اش گم کرده. اما دوستانش اکنون شروع کرده اند به نوازندگی... به داستان نویسی... به جلب توجه!

جوانی که نتوانست زندگی اش را دوباره به دست بیاورد، چرا که نتوانست ابراز علاقه کند...

مرد جوان هم تحصیلات داشت، هم کار، هم پول، هم زندگی... نه! زندگی نداشت... نه، او دیگر روح نداشت. روحش چند وقتی بود که درگذشته بود. خودش در مراسم تدفینش شرکت کرد. خوب یادش است. نه، اشتباه نمیکند... اکنون در یک خانه بزرگ زندگی میکرد... ولی تنها بود... مثل همیشه... کار خوب و آسانی داشت... ولی تنها بود!

مرد مسن به شدت عرق کرده بود. لباس هایش کاملا خیس شده بود و به بدنش چسبیده بود. بدنش داغ بود. صورتش از حرارت می سوخت. چشم هایش ملتهب بود. سرش سنگین بود. تمام بدنش کوفته بود و احساس "درد" می کرد...

هنوز نمی دانست خدایی هست یا نه! هنوز نمی دانست مضخرفاتی به نام دین را باید بپذیرد یا نه... ولی دیگر برایش مهم نبود. مطمئنا او در زندگیش بدهکار نبود. مخصوصا به خدا... او فقط به زمین خورد... هربار دردناک تر... هربار تنهاتر بلند شد... دیگر نمی خواست بلند شود.

از روی تخت بلند شد... رفت سمت دستشویی که کنار در اتاق بود. در آئینه به خود نگاهی انداخت. ریش هایش را یک هفته بود نتراشیده بود... پای چشمانش گود رفته بود. موهایش خیس از عرق بود و روی صورتش ریخته بود. احساس کرد که زیباست! از تماشای خود که سیر شد رفت سمت توالت و سرپا شاشید. بدون اینکه خودش را تمیز کند کنار رفت. در کودکی همیشه همینطور ادرار میکرد و الان از این روش لذت میبرد! بیرون که خواست بیاید دوباره به آئینه خیره شد. چند لحظه همانطور خیره ماند. یک قطره اشک روی گونهاش چکید. انگار داشت به معشوقه اش نگاه میکرد. تیغ را برداشت و از دستشویی بیرون آمد.

سمت یخچال رفت. تیغ را روی آن گذاشت و درش را باز کرد. یک همبرگر با دلستر برداشت و همان جلو با اشتها خورد. دوست داشت به جای دلستر الکل بنوشد اما هیچ وقت جرئت اینکار را نداشت. باقی دلستر را در یخچال گذاشت و بدون اینکه در یخچال را ببندد تیغ را از روی آن برداشت و رفت سمت دستگاه پخش موسیقی.

آهنگ Violence از Anathema را روی تکرار گذاشت.

به سازش نگاهی انداخت. دلش برایش تنگ شده بود. با محبت سیم هایش را نوازش کرد و رفت روبروی پنجره. خورشید لعنتی هنوز همانطور در حال غروب بود از روشناییش کم نمیشد. انگار قصد نداشت تنها برود...

پنجره را باز کرد. نسیم گرم تابستانی به صورتش خورد. پیراهنش را در آورد و به گوشه ای پرت کرد. به بیرون خیره شد. مستقیم به بیرون نگاه میکرد. دردی حس کرد. به یاد کسانی اقتاد که در زندگی دوستشان داشته. دوباره متوجه بیرون شد. اشک از چشمانش سرازیر شده بود. ولی بغضی در گلو نداشت... تیغ خونی را از پنجره به بیرون پرت کرد...

دراز کشید. دیگر درد نداشت. احساس آرامش خاصی او را دربرگرفته بود. چقدر خسته بود! خیلی خوابش میامد. به پهلو چرخید و خوابید...

 

 

خورشید غروب کرد...

 

......................................................................................................

 

خب حالا که چی؟ این مضخرفات رو به خوردتون دادم که چی بشه؟... خودمم درست نمی دونم... فقط می دونم که باید می نوشتمشون... بیخیال... در موردش حرف نزنم بهتره!

میدونم که این پست به درد خیلی از بازدیدکننده ها نمی خوره و خیلیا میان اینجا تا مطالب به درد بخور، بخونن... پس الان یه شعر میزارم تا هم پست حرفی واسه گفتن داشته باشه هم با این ترانه بازم باهاتون حرف بزنم...!

Pink Floyd دیگه احتیاج به بیوگرافی و این تشریفات نداره... همه میشناسنش و همه مدیونشن... به تعداد موهای سر من آدمایی هستن که با این گروه نفس کشیدن و آدمایی که با این گروه نفس کشیدن رو فراموش کردن... مثل زینب عزیز...

این آهنگ Sorrow هست... اگه کسی این آهنگ رو نداره سخت توصیه میکنم دانلودش کنه... اگه می خواین بدونین شاهکار یعنی چی، این آهنگ به دردتون میخوره...

...

 

 

Sorrow

 

اندوه

 

 

 

The sweet smell of a great sorrow lies over the land

رایحه شیرین اندوهی بزرگ سرزمین رو دربر گرفته

Plumes of smoke rise and merge into the leaden sky

پرهای دود بالا میره و آسمان سربی رو دربر می گیره

A man lies and dreams of green fields and rivers,

یه نفر می خوابه و سرزمین های سبز و رودخانه ها رو خواب می بینه

But awakes to a morning with no reason for waking

 اما صبح بدون دلیلی واسه بیدار شدن، بیدار میشه

He's haunted by the memory of a lost paradise

او گرفتار خاطراتی از بهشت گم شده هست

In his youth or a dream, he can't be precise

در بچگی هاش یا در رویاهاش، درست تشخیص نمیده

He's chained forever to a world that's departed

او تا همیشه گرفتار دنیایی ست که مرده

It's not enough, it's not enough

 این کافی نیست، این کافی نیست

 

His blood has frozen & curdled with fright

خون او یخ زده و با ترس دلمه شده

His knees have trembled & given way in the night

زانوهاش سست شده و در تاریکی تسلیم شده

His hand has weakened at the moment of truth

دستانش ضعیف شده در لحظه آزمودن سرنوشت

His step has faltered

 قدمش دچار لغزش شده

 

One world, one soul

یک دنیا، یک روح

Time pass, the river rolls

زمان میگذره، رود جاریه

 

[...It's not enough, it's not enough...]

 [...این کافی نیست، این کافی نیست...]


And he talks to the river of lost love and dedication

و او با رود از عشق گمشده و فداکاری حرف میزنه

And silent replies that swirl invitation

و پاسخ های خاموش که دعوت رو برمیگردونه

Flow dark and troubled to an oily sea

ریزش تاریکی و گرفتار شدن در یه دریای نفتی

A grim intimation of what is to be...

 یه آگاهی ترسناک از آنچه اتفاق خواهد افتاد...

There's an unceasing wind that blows through this night

یه طوفان پایان ناپذیر هست که در این شب می وزه

And there's dust in my eyes, that blinds my sight

و غباری در چشمانم هست، که کورم میکنه

And silence that speaks so much louder that words,

و سکوت که هزار بار بلندتر از لغات صحبت میکنه

Of promises broken...

از پیمان های شکسته شده...

 

 

دانلود آهنگ

+نوشته شده در شنبه 1387/08/04ساعت6:3 PMتوسط Hated | |