|
آرام آرام پلک های لرزانش را باز کرد. در طول دیدش چیزی جزسفیدی نبود و در عرض شنواییش جز صداهای مبهم چیزی نمی شنید. نمی دانست کجاست. آیا واقعا به آرزویش رسیده است؟ آیا به سیل عظیم تضادها و پیچش مغزش پایان داده است؟ سرش سنگین بود. احساس می کرد روی سینه اش وزنه گذاشته اند و هوا دارد با زور و بی اراده به درون ریه اش وارد می شود. با خودش گفت مثل این است که دارم با فشار قبر دست و پنجه نرم میکنم... بعد از مدت ها لبخندی زد و با خودش گفت حتی در اینجا هم این فکرهای احمقانه ولت نمیکند. چشمانش روی هم رفت... انگار کسی داشت او را تکان می داد. قدرت بیشتری از دفعه ی قبل داشت ، راحت تر پلکهایش را از روی یکدیگر جدا کرد. ولی ای کاش اینکار را نمیکرد با دیدن دختر زیبایی که لباس سفیدی بر تن داشت فهمید که دوباره به این دنیا بازگشته است. انتظار دختران برای او در آن دنیا محال بود... یا حق با او بود که آن دنیا را قبول نداشت یا دینی درست میگفت که جزای خودکشی را جهنم قرار داده بود... قدرت تکان دادن سرش را به دست آورد و با دیدن دست باند پیچی شده اش دیگر مطمئن شد... از شدت غم گلویش گرفت... انگار می خواست بالا بیاورد ولی نمی توانست. انگار چیزی مانع میشد که او آن کثافت هایی که قبلا با اشتها خورده بود را بیرون بریزد... چشمانش را بست... بدنش منقبض شده بود و می لرزید... چشمانش را باز کرد... اشکهای عصبی اش روی گونه هاش ریخت... قبل از رسیدن پرستار از شدت فشار دوباره از هوش رفت... خود را در راه رسیدن به باغ پدر بزرگش دید. همراه با تنها رفیقش جلوتر از همه بودند. در حالی که دلش به حال پسربچه ی کوچکی که همیشه پشت سر آنها بود می سوخت و سعی میکرد او را با خودشان همراه کند... در اتاق 18 متری نشسته بود و در حال کشیدن نقاشی بود. نقاشی از یک زندگی ... از مردی که در حال راه رفتن در طول عمرش بود و کم کم با افزایش عمرش به لبه ی پرتگاهی که پایین آن دریایی از اشک خدا بود نزدیک میشد و در هر دوره چهره اش سیاه تر میشد و در انتها سقوط میکرد و در اشک خدا خفه میشد... ولی او دیگر در دوران نوجوانی حتی خدایی نداشت که بخواهد در اشکش غوطه ور و خفه بشود! دیگر نقاشی ارضایش نمیکرد. ضمیر ناخودآگاهش احساس تشنگی میکرد و موسیقی برای این تشنگی آبی گوارا بود... تمام وجودش را روی موسیقی متمرکز می کرد. آن موسیقی فقط از نوع معنا گرا بود... ذهنش مانند ماهی قزل آلایی بود که فقط در آب شیرین زندگی می کند و آب شور آبشش هایش را از کار می انداخت. ولی حیف که باید در خلاف جهت آب حرکت میکرد و همین باعث مرگش بود... تنها فرقش با ماهی قزل آلا این بود که او حتی هیچ اثری از خود به جای نگذاشت... حال دیگر او یک جوان 28 ساله بود. بدون هیچ اثری از دوران نوجوانی... فقط یک سازو یک بغض. یک بغض که از همان دوران نوجوانی گلویش را گرفته بود. می دانست که دیگر نمی تواند رویاهایش را دنبال کند. انگار در تابوت به هوش آمده بود... همه بهش سرکوفت میزدند:آخه چرا انقدر از ناامیدی دم میزنی؟ چرا انقدر میخوای خودت رو بزرگ نشون بدی؟! با طرز لباس پوشدنت میخوای چی رو نشون بدی؟! بچه ها این آقای عقل کل رو ول کنید... و او تنها می ماند. تنها با افکار در هم پیچیده اش... تنها در حال جنگ با یک کلمه... "خدا"... تنها چیزی که نمیتوانست باهاش کاری بکند... نمیتوانست ردش کند. نمیتونست بپذیردش. نمی توانست نقاشی های دوران کودکی اش را از یاد ببرد. اون در ذهنش نقش بسته بود. تمام الفاظ... تمام حرفها... براش حکم یه کلیشه رو داشت که باید تکرارشون میکرد. هر موقع که میخواست خلاف جهت آب حرکت کند جمجمه اش کوچک میشد... انقدر کوچک که دیگر به مغزش فشار می آورد. مویرگ هایش یکی یکی مثل بمبی منفجر میشد... در عقب سرش احساس "درد" میکرد... ناگهان صدایی شنید... مثل اینکه کسی داشت بوق میزد... دوباره پلکهایش را بلند کرد... همه در اطرافش در حال جنب و جوش بودند... بوق ممتد میزد... انگار بین تخت و هوا گیر کرده بود... به خودش روی تخت نگاه کرد... با خودش گفت "زیباست"... جای زخمی روی صورتش توجهش رو جلب کرد... 45 سالش بود ساعت مثل همیشه 15 در یک کوچه به طرف خانه اش قدم میزد... دیوارها را نگاه می کرد... یک جا سنگی ، یک جا آجری ، یک جا سیمانی ، یک جا دیوار نداشت... آفتاب به شدت می تابید سایه اش روی هر کدوم از دیوار ها به یک نوع خاص جلوه گر میشد و جایی که دیوار نداشت خاک همدم سیه روزیش بود... به خودش و این زندگی سیاهش فکر میکرد... از کار برمیگشت ولی خسته نبود... اگر روزی 23 ساعت هم کار می کرد، خسته نمی شد... او دیگر احساس نداشت. به فست-فودی که همیشه می رفت، وارد شد. مثل همیشه همبرگر با ماء الشعیر را سفارش داد و روی صندلی منتظر ماند. سفارش حاظر بود مثل گذشته آن را برداشت و به سمت خانه رفت... در را باز کرد، سایه ای را دید... به طرفش رفت ناگهان ضربه ای رو احساس کرد... وقتی به هوش آمد، بوی تلخ و داغ خون را در دهانش حس کرد. بلند شد. پشت کتفش درد میکرد... میز شیشه ای که آنجا بود شکسته بود... ناگهان متوجه سوزشی روی صورتش شد، آهسته به طرف آینه رفت - آینه ای که از دوران زندگی با پدر و مادرش به ارث برده بود... آنها تنها کسانی بودند که او داشت. ولی حیف که زود از دستشان داد... حتی او هم نمی توانست افراد را برای شادی خودشان بخواهد- خود را درون آینه نگاه کرد، روی گونه ی سمت راستش زخم بدی خورده بود... به طرف تنها اتاق خود رفت. کشوی میزش را بیرون کشید. از میان کاغذها یکی را انتخاب کرد... مانند عادت نوجوانی اش، آن زمان که جوش های غرورش را می ترکاند و با یک کاغذ پاک میکرد، خونها را از روی گونهایش پاک کرد. به طرف سی دی های موسیقی- تنها چیزهایی که به دست دزدان بهم نریخته شده بود- رفت و از بین آنها یکی را برداشت و درون دستگاه پخش گذاشت ، آهنگ violenceاز anathema را انتخاب کرد و روی تختش دراز کشید و بخواب رفت . دکتر به پرستار دستور داد که دستگاه شوک را بیاورد!! "یک، دو، سه... بزن!" جواب نداد... "دوباره" جواب نداد... "اینتراکاردیاک!... یک، دو، سه... بزن!" جواب نداد... "متاسفانه از دستش دادیم... " این تنها جمله ای بود که بعد ازلحظه ی کشیده شدن تیغ روی دستش می توانست راضی اش کند... دیگر نمی توانست مطمئن باشد که به آرامش میرسد... دیگر از هیچ چیز مطمئن نبود از هیچ چیز... .................................................................................................... و حالا مطلب بدرد بخور رو براتون میزارم امیدوارم که واقعا بدرد بخور باشه : کمتر کس که هیچی، دیگه کسی پیدا نمیشه که تا حالا یه اهنگ راک گوش داده باشه و کویین رو نشناخته باشه ، برای این پست یکی از اهنگ های این گروه رو براتون ترجمه کردم که از آلبومی به نام همین اهنگ هست یعنی innuendo که در سال 1991 منتشر شد و ویدیو کلیپی هم از این اهنگ ساخته شد. دیگه پرحرفی نمیکنم : INNUENDO مقصود While the sun hangs in the sky and the desert has sand تا هنگامی که خورشید در اسمان مصلوب میشود و کویر شن مال میشود While the waves crash in the sea and meet the land تا هنگامی که موجها در دریا سوار برهم میشوند و ساحل را ملاقات میکنند While there's a wind and the stars and the rainbow تا هنگامی که در اینجا یک باد و ستاره ها و رنگین کمان وجود دارد Till the mountains crumble into the plain تا زمانی که کوهستان ها به طرف دشت فرو میریزند Oh yes we'll keep on tryin' اوه بله ما به تلاش ادامه میدهیم Tread that fine line ما در ان راه قدم بر میداریم Oh we'll keep on tryin' yeah او ما به تلاش ادامه میدهیم ، اره Just passing our time فقط زندگی رو میگذرونیم While we live according to race, colour or creed تا هنگامی که ما بر اساس قومیت و نژاد زندگی میکنیم ، رنگ یا دین While we rule by blind madness and pure greed تا هنگامی که ما با جنونی کورکورانه و حرصی خالص حکومت میکنیم Our lives dictated by tradition, superstition, false religion زندگیمون بوسیله ی مذهبی سنتی ، خرافی و دروغین دیکته میشه Through the eons, and on and on تا هنگام ازل، پیوسته و پیوسته Oh yes we'll keep on tryin' اوه بله ما به تلاش ادامه میدهیم Tread that fine line ما در ان راه قدم بر میداریم Oh we'll keep on tryin' اوه ما به تلاش ادامه میدهیم Till the end of time تا اخر زمان تا قیامت Through the sorrow all through our splendour درون غم و اندوه ، در میان تمان شکوهمان Don't take offence at my innuendo به مقصود من بی احترامی نکن You can be anything you want to be تو میتونی هرچی که میخواهی باشی Just turn yourself into anything you think that you could ever be فقط خودت رو به هر چیزی که فکر میکنی میتونستی باشی تبدیل کن Be free with your tempo, be free be free با ضرب اهنگ شخصیت ازاد باش ، ازاد باش ازاد باش Surrender your ego - be free, be free to yourself تسلیم نفست باش –ازاد باش ، برای خودت ازاد باش Oooh, ooh – If there's a God or any kind of justice under the sky اگر اینجا خدا یا هر نوعی از عدالت در زیر اسمان وجود دارد If there's a point, if there's a reason to live or die اگر هدفی وجود دارد ، اگر دلیلی برای زندگی یا مرگ وجود دارد If there's an answer to the questions we feel bound to ask اگر جوابی برای سوالها وجود داشته باشد ما احساس وظیفه میکنیم که سوال بکنیم Show yourself - destroy our fears - release your mask خودت رو نشون بده- ترسهایمان را داغون کن – نقابت را بردار Oh yes we'll keep on trying او بله ما به تلاش ادامه میدهیم Hey tread that fine line هی در ان راه قدم بردار Yeah we'll keep on smiling yeah بله ما به لبخند زدن ادامه میدهیم بله And whatever will be - will be و هرچه که اینده باشد – اینده باشد We'll just keep on trying
|
Welcome![]()
سلام
Home
|