|
(توصیه میکنم موقع خوندن متن زیر آهنگ زمینه وب رو گوش کنین...) سرش گیج رفت. احساس بدی داشت. پشت سرش احساس سنگینی میکرد. مغزش حالت تهوع گرفته بود. آخر بیست و هشت سال بود که چنین حسی را تجربه نکرده بود. یادش افتاد که وقتی تازه وارد زندان شده بود هم همین احساس را داشت. به او گفته بودند "ثابت کن آدم نکشته ای." و او نتوانسته بود. به همین خاطر به حبس ابد محکوم شده بود. چند روز پیش، فهمیده بودند که او قاتل واقعی نیست. پس حکم آزادی اش صادر شد. ولی آنها فقط فکر میکردند که دارند آزادش میکنند. چون در واقع داشتند او را به زندانی دیگر می انداختند. ولی اینبار بزرگ تر و ترسناک تر. آنها نمیدانستند که او بعد بیست و هشت سال حبس، دیگر آزادی را فرموش کرده است. شاید هم آنها میفهمیدند ولی "قانون" نمیتوانست بفهمد... خبر آزادی اش در اکثر روزنامه ها و رسانه ها پخش شده بود. ولی خیلی جلب توجه نمیکرد؛ اشتباه قانون دیگر معمولی شده بود. با این حال او را وقتی رها کردند که خبرنگارها مزاحمش نشوند. خواسته بودند تا کسانش را خبر کند ولی او میدانست که تقریباً به اندازه یک "مرده" فراموش شده؛ آخر خودش هم آنها را فراموش کرده بود و اصلاً میلی به دیدنشان نداشت. خواست تنها باشد. خورشید داشت غروب میکرد. همه جا نارنجی شده بود. نور خورشید از راه باریک بین دو ساختمان مقابلش، به او میتابید. با یک ساک در دست رو به خیابان ایستاده بود. به ماشین هایی که با سرعت از جلویش عبور میکردند نگاه میکرد. تا به حال ماشین های این شکلی ندیده بود. به مردمی که از کنارش با سرعتی نزدیک به ماشین ها عبور میکردند نگاهی انداخت. تا به حال مردمی این شکلی ندیده بود. چقدر عوض شده بودند! به زمین نگاه کرد. خیس بود. همینطور دیوارها. به آسمان نگاه کرد. ابرها در آن تکه تکه شده بودند. باران آمده بود. به دور و برش نگاهی انداخت. جمعیت زیادی در کنارش ایستاده بودند. کمی نگران شد. ولی با دیدن تابلو ایستگاه اتوبوس علت حضور آن افراد را فهمید. فکر کرد به کجا برود. خواست به یک کافه برود. ولی نظرش عوض شد. خواست به یک پارک برود. تعجب کرد که هنوز پارکی که در این اطراف بود یادش است. همان که یک روز با دختر مورد علاقه اش در آن نشسته بود... ... پسر روی نیمکت نشسته بود. به جلو خم شده بود و سرش را پائین انداخته بود. دختر هم کنارش نشسته بود. پسر را خیلی دوست داشت؛ ولی ناراحت بود. چون پسر حرف هایی میزد که او نمیتوانست درک کند. مگر میشد خدایی نباشد؟ مگر میشد دنیا بی هدف باشد؟ این چه حرفهایی بود که پسر میزد؟ آدم چطور میتواند بگوید خدا را دوست ندارم؟ این دنیا چه چیز کم دارد که پسر میگوید زشت است؟ پسر هم مثل دختر ناراحت بود. ولی به خاطر اینکه دختر را هیچ وقت غمگین ندیده بود. به خاطر اینکه وقتی به دختر میگفت احساس بدبختی میکند او درکش نمیکرد. به خاطر اینکه وقتی به دختر میگفت خدا را دوست ندارد، دختر با ترس به او نگاه میکرد. آخر آدم چطور میتواند اینطور کورکورانه موجودی را که هیچ وقت وجودش را حس نکرده دوست داشته باشد؟ آخر آدم چطور میتواند با موجودی که اگر از بدو تولد دیگران مدام متذکر وجودش نمیشدند الان نمیدانست که اصلاً وجود دارد، صحبت کند؟ اصلاً همینکه از بچگی پدر و مادر میگویند خدا وجود دارد، دلیلی کافی برای وجود اوست؟ چرا دختر از این حرف ها میترسید؟ فقط چون وادارش میکرد فکر کند؟... ...از وقتی که به زندان افتاده بود یک لحظه هم یاد دختر نیفتاده بود. فقط خدا کند طی این سال ها پارک را خراب نکرده باشند. در همین موقع یک اتوبوس جلو پای او توقف کرد. و او هجوم سیل انسان را پشت سرش حس کرد. ناگهان با یک ضربه به کنار افتاد. مردم دیوانه وار برای نشستن در اتوبوس تلاش میکردند. و او نگاهشان میکرد... بلند شد و ساکش را برداشت. راهی که در ذهنش بود را رفت تا به پارک برسد. کمی جلوتر سر یک پیچ چیزی عجیب نظرش را جلب کرد. در خیابان ترافیک عظیمی به وجود آمده بود. ولی آنجا چهار راه و چراغ قرمزی نبود. بعد دید عده ای از راننده ها سر از ماشین بیرون آورده اند و با پوزخند چیزهایی فریاد میزنند. بعد دلیل ترافیک را هم فهمید. دختری ایستاده بود و میخواست تاکسی بگیرد. وقتی دختر را دید دلش به حالش سوخت. انگار دختر میخواست فریاد بزند، جیغ بکشد، اعتراض کند. اشک در چشمانش حلقه زده بود. مرد متوجه شد آن فریادها کم کم دارد به فحش و ناسزا تبدیل میشود که همه خطاب به دختر بود. به راهش ادامه داد. به پارک رسید. روی یک نیمکت نشست. از ساکش یک بسته سیگار بیرون آورد. درش را باز کرد. یکی برداشت. آتش زد. دید مزه خوبی نمیدهد و الان حالش به هم میخورد. به کنار پرتش کرد. نگاه کرد. پلیسی داشت سر یک پسر داد میزد. با بی اعتنایی نگاهش را چرخاند. زنی را دید که پیدا بود روسپی است. از سر و وضعش بر می آمد گرسنه باشد. به زمین نگاه کرد: "دنیا چقدر زیبا شده! آنقدر که حتی نمیتوان به جایی نگاه کرد. نمیخواهم این جا زندگی کنم. اصلاً نمیتوانم این جا زندگی کنم. جا نمیخواهم. کار نمیخواهم. پول نمیخواهم. من انگیزه میخواهم. من انسانی ام که یک دوره از زندگی اش را از دست داده! من در دوره اصلی زندگی ام از زندگی کردن محروم بوده ام. درست مثل فیلمی که از سکانس سوم به سکانس پنجم بپرد. مطمئناً دیگر کسی ادامه فیلم را نخواهد دید. اگر هم ببیند چیزی از آن نمیفهمد. پس من هم این زندگی را نمیخواهم. دیگر از "بودن" خوشم نمی آید. ولی من که جرئت خودکشی ندارم... یعنی محکومم به زندگی؟... نه، نمیخواهمش!" نیمه شب بود. باران تازه قطع شده بود و نگهبان داشت در پارک گشت میزد. ماه در میان تکه ابرها خودنمایی میکرد. از برگ درختان آب میچکید. هوا خنک بود. نگهبان همینطور که میرفت به آن نیمکتی رسید که از سال ها پیش رو آن نقش یک قلب کنده شده بود و هنوز رنگ نخورده بود. مردی روی نیمکت خوابیده بود. نگهبان جلو رفت و به قلب روی نیمکت دست کشید. لبخند زد. احساس خوبی داشت. ولی به مرد روی نیمکت توجهی نکرد و به راهش ادامه داد. تقریباً از نیمکت دور شده بود که ناگهان فکری او را از حرکت بازداشت: "الان در این هوا هیچکس در پارک نیست. چرا آن گدا زیر بارانی با این شدت از خواب بیدار نشده بود؟" دوان دوان به سوی نیمکت رفت. مرد هنوز آنجا خوابیده بود. نگهبان صدایش زد. وقتی جوابی نگرفت تکانش داد. ولی او مثل یک مرده خوابیده بود. نگهبان محکم مرد را تکان داد و همان موقع نگاهش به دستهای مرد افتاد. دستها و آستین کتش کاملاً آغشته به خون بود... .................................................................................................... هیچی نمیگم... میزارم پینک فلوید صحبت کنه... همیشه قشنگ حرف میزنه... شعری که میخوام بزارم Comfortably Numb هست... یه شاهکار غیر قابل توضیح... هرچی از این ترانه بگم کم گفتم... اونایی که شنیدن که الان میدونن من چی میگم... اونایی هم که نشنیدن بهتره دانلود کنن و خودشون بفهمن که من چی دارم میگم... واسه دانلود، نسخه لایو آهنگ رو میزارم که تو آلبوم Pulse هست و هزار بار از اصل آهنگ با احساس تره... بهترین اجرای زنده ای که توی عمرم دیدم... صدای ریچارد تو این آهنگ مسحورکننده اس... سولوهای دیوید هر مرده ای رو زنده میکنه و هر مرده ای رو بیدار... هم آوایی ها و هم خوانی ها آهنگ رو چند برابر جذاب و گیرا کرده... و هر عاشق موسیقی که این آهنگ رو نشنیده یکی از بهترین لذت های زندگیش رو از دست داده... Comfortably Numb بی حس با آرامش Hello آهای Is there anybody in there? کسی اونجا نیست؟ Just nod if you can hear me فقط سرت رو تکون بده اگه میشنوی Is there anyone at home? کسی خونه نیست؟ Come on now یالا I hear you're feeling down من میشنوم که داری نفس میکشی I can ease your pain من میتونم دردت رو تسکین بدم And get you on your feet again و دوباره بیارمت رو پاهات Relax آروم باش I'll need some information first من اول باید درباره تو بدونم (از خودت بگو) Just the basic facts فقط حقایق اساسی (رو بهم بگو) Can you show me where it hurts? میتونی بهم نشون بدی از کجا آزار میبینی؟ There is no pain, you are receding دردی نیست، تو داری عقب میکشی A distant ship smoke on the horizon دود یه کشتی در دوردست روی افق You are coming through in waves تو داری وظیفه ات را انجام میدی در میان امواج Your lips move but I can't hear what you're saying لب هات حرکت میکنن اما من نمیتونم بفهمم چی میگی When I was a child I had a fever وقتی بچه بودم یه بار تب کردم My hands felt just like two balloons حس میکردم دستهام مثل دو تا بالن شدن Now I've got that feeling once again حالا دوباره اون حس رو دارم I can't explain, you would not understand نمیتونم توضیح بدم، تو متوجه نمیشی This is not how I am این، اون چیزی نیست که من هستم I have become comfortably numb من بی حس و آروم شده ام [Solo] I have become comfortably numb من بی حس و آروم شده ام O.K. خیلی خب Just a little pin prick فقط یه سوزن کوچیک (آمپول) There'll be no more aaaaaaaah! دیگه فریادی نخواهد بود But you may feel a little sick اما ممکنه یکم احساس مریضی کنی Can you stand up? میتونی وایستی؟ I do believe it's working, good من مطمئنم این جواب میده... خوبه That'll keep you going through the show این کمکت میکنه که نمایش رو تحمل کنی Come on it's time to go یالا، وقت رفتنه There is no pain, you are receding دردی نیست، تو داری عقب میکشی A distant ship smoke on the horizon دود یه کشتی در دوردست روی افق You are only coming through in waves تو فقط داری وظیفه ات رو انجام میدی در میان امواج Your lips move but I can't hear what you're saying لب هات حرکت میکنن اما من نمیتونم بفهمم چی میگی When I was a child I caught a fleeting glimpse وقتی بچه بودم یه نگاه کوچیکی انداختم Out of the corner of my eye از گوشه بیرون چشمم I turned to look but it was gone خواستم نگاه کنم اما اون رفته بود I cannot put my finger on it now حالا نمیتونم انگشتم رو روش بزارم The child is grown, the dream is gone اون بچه بزرگ شده، رویا رفته But I... have become comfortably numb اما من... کرخت و آروم شده ام [Solo]
|
Welcome![]()
سلام
Home
|